تبلیغات
رد پای مردی از دیار آسمان - حکایت تاجر و چهار همسرش
رد پای مردی از دیار آسمان

حکایت تاجر و چهار همسرش

سه شنبه 24 مرداد 1391

زندگی انسان ها سراسر ندانم کاری است  و اشتباه،آزمون و خطای ما آدم ها گویی هرگز تمامی نخواهد داشت؛اگر به گذشته خود نظری بیندازیم آنقدر حماقت کرده ایم از خرد و کلان و از یاد آوری بعضی هایشان خنده مان می گیرد و بعضی دیگر آهی جگر سوز را از نهاد ما بر می آورد بارها و بارها با خود می گوییم آخر من با چه عقلی این کارها را کردم؟؟؟

ای کاش هرگز چنین و چنان نمی شد!

گاه فرصت هایی را از دست داده ایم که با صرف هزینه های هنگفت هم قابل بازگشت نیستند دنیای ما آدم های ناآگاه و خوش خیال سراسر پارادوکسی طنز گونه است،چیزهای با ارزش را دور می اندازیم و به جایش چیز های بی ارزش را بر میداریم و مدتها وبال گردنمان می کنیم.

شما تصور کنید کسی می خواهد به سفری دور و دراز برود که خطرات زیادی در راه است به او هشدار داده شده که در برداشتن وسایلت دقت کن وسایل سنگین و کمر شکن را بر ندار چراغ راهت فراموش نشود مسیر پر است از صخره و سربالایی و جاهای سرد و گرم و...

خب اگر کسی به جانش علاقه داشته باشد بیشترین دقت را به خرج می دهد در انتخاب وسائل و توشه راه حالا اگر این شخص به جای برداشتن چراغی که او را به مقصد برساند و تمام مسیر با او باشد یک وسیله ای را انتخاب کند که ظاهری زیبا و سرگرم کننده دارد به جای پتوی گرم و لباس مناسب به فکر راحتی در مسیر و خوشگذرانی و لذت بردن باشد آیا این خنده دار نیست؟

حتما به طرف می گوییم پس در سرما و شب های تاریک چه خواهی کرد ؟

 اینجا برای بهتر ادا شدن حق مطلب از یک داستان تمثیلی استفاده می کنیم:

در روزگار قدیم تاجر ثروتمندی بود که چهار همسر داشت،همسر چهارم را بیشتر از همه دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت پذیرایی می کرد،بسیار مراقبش بود و بهترین چیزها را به او می داد،همسر سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار می کرد،نزد دوستانش او را برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مرد دیگری برود و تنهایش بگذارد،واقعیت این بود که او همسر دومش را هم بسیار دوست داشت،او بسیار مهربان بود و دائماً نگران و مراقب مرد بود،مرد در هر مشکلی به او پناه میبرد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید،اما همسر اول مرد زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود،اما اصلاً مورد توجه مرد نبود،با وجود این که از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریباً هیچ توجهی به او نداشت!

روزی مرد احساس کرد به شدت بیمار است و به زودی خواهد مرد،به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت: من اکنون چهار همسر دارم،اما اگر بمیرم دیگر کسی را نخواهم داشت، چه تنها و بیچاره خواهم شد،بنابراین تصمیم گرفت با همسرانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند.

اول از همه سراغ همسر چهارمش رفت و گفت: من تو را از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام،حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟

 

زن به سرعت گفت: “هرگز” ؛همین یک کلمه و مرد را رها کرد،مرد با قلبی که به شدت شکسته بود به سراغ همسر سومش رفت و گفت: من در زندگی تو را بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟؟؟

 

زن گفت: البته که نه،زندگی در این جا بسیار خوب است،تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم،قلب مرد از این حرف یخ کرد،مرد تاجر به همسر دوم رو آورد و گفت: تو همیشه به من کمک کرده ای،این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر،میتوانی در مرگ همراه من باشی؟؟؟

 

زن گفت:این بار با دفعات دیگر فرق دارد،من نهایتاً می توانم تا گورستان همراه تو بیایم اما در مرگ، متأسفم،گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد،در همین حین صدایی او را به خود آورد:من با تو می مانم ، هر جا که بروی تاجر نگاهی کرد،همسر اولش بود که پوست و استخوان شده بود،غم سراسر وجودش را تیره و تار کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود،تاجر سرش را به زیر انداخت و به آرامی گفت:باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت می بودم…

 

در حقیقت همه ما چهار همسر داریم!

 

1- همسر چهارم که بدن ماست،مهم نیست چه قدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ،اول از همه او، تو را ترک می کند.

 

2- همسر سوم که دارایی ماست،هر چقدر هم برایت عزیز باشد وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

 

3- همسر دوم خانواده و دوستان ما هستند،هر چقدر صمیمی و عزیز باشند وقت مردن نهایتاً تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.

 

4- همسر اول که روح ماست،غالباً به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست میکنیم،او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و تنها رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه باشد اما آن روز دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.

 

و جا دارد بیان وزین و سراسر حکمت امیر المؤمنین علی علیه السلام را بیان کنیم :

 

«إن ایقن انه یفارق الاحباب و یسکن التراب و یواجه الحساب و یستغنی عما خلف و یفتقر الی ما قدم کان حریا بقصر الامل و طول العمل »

کسی که یقین دارد (به زودی) از دوستان جدا می شود و در زیر خاک مسکن می گزیند و با حساب الهی رو به روست و از آنچه بر جای گذاشته بی نیاز می گردد و به آنچه از پیش فرستاده محتاج می شود، سزاوار است که آرزو را کوتاه و اعمال صالح را طولانی کند.(بحارالانوار، جلد ۷۰، صفحه ۱۶۷)

                                                           التماس دعا


بی نام
سه شنبه 31 مرداد 1391 01:08 ق.ظ
یک جهان قاصدک ناز به راهت باشد

بوی گل تذر قشنگی کلامت باشد و

خداوند شب و روز تمام لحظات با تمام قدرت خود پشت و پناهت باشد
بی نام
یکشنبه 29 مرداد 1391 12:19 ق.ظ
سلام عیدتون مبارک
با ارزوی قبولی طاعات وعبادات
منتظرحضورتونم
پاسخ سعید : سلام و عرض ادب
عید بر شما هم مبارک،ممنون از دعوتتون
ملیحه
شنبه 28 مرداد 1391 10:13 ب.ظ
عید فطر، عید پایان یافتن رمضان نیست، عید بر آمدن انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است، چونان ققنوس که از خاکستر خویش دوباره متولد می شود. رمضان کوره ایی است که هستی انسان را می سوزاند و آدمی نوبا جانی تازه از آن سر بر می آورد. فطر شادی و دست افشانی بر رفتن رمضان نیست، بر آمدن روز نو، روزی نو و انسانی نو است. بناست که رمضان با سحرها و افطارهایش، با شبهای قدر و مناجاتهایش از ما آدمی دیگر بسازد. اگر درعید فطر درنیابیم که از نو متولد شده ایم، اگر تازگی را در روح خود احساس نکنیم، عید فطر عید ما نیست. از این روست که در دعای قنوت نماز عید فطر می خوانیم: اسئلک بحق هذاالیوم الذی جعلته للمسلمین عیدا و لمحمد صلی الله علیه و اله ذخراً و مزیداً “از تو خواهم به حق این روز که آن را برای مسلمانان عید قرار دادی و برای محمد و آل او ذخیره و فزونی ساختی.”
عید سعید فطر پیشاپیش بر شما مبارک
پاسخ سعید : سلام ممنون
بی نام
شنبه 28 مرداد 1391 08:16 ب.ظ
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود
بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت

بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم
وز پی اش سوره اخلاص دمیدیم و برفت

عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد
دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت

شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن
در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم
کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت
بی نام
شنبه 28 مرداد 1391 12:09 ق.ظ
خواب کودکی

در خوابهای کودکی ام
هر شب طنین سو قطاری
از ایستگاه می گذرد
دنباله ی قطار
انگار هیچ گاه به پایان نمی رسد
انگار
بیش از هزار پنجره دارد
و در تمام پنجره هایش
تنها تویی که دست تکان می دهی
آنگاه
در چارچوب پنجره ها
شب شعله می کشد
با دود گیسوان تو در باد
در امتداد راه مه آلود
در دود
دود
دود ...
بی نام
شنبه 28 مرداد 1391 12:08 ق.ظ
قطار می‌رود
تو می‌روی
تمام ایستگاه می‌رود
و من چقدر ساده‌ام
كه سال‌های سال
در انتظار تو
كنار این قطار ِ رفته ایستاده‌ام
و همچنان
به نرده‌های ایستگاهِ رفته
تكیه داده‌ام!
بنده ی خدای مهربون
پنجشنبه 26 مرداد 1391 03:17 ب.ظ
سلام
خیلی خیلی خیلی زیبا بود استفاده کردم وازخوندنش لذت بردم
ممنونم که خبر کردید
واقعا همین طور است که نوشتید
انشاء الله در زمره ی غافلان نباشیم تا موقعی که دیگر کار از کار بگذرد وآن وقت پشیمونی سودی نداره

((اَللّهُمَّ اجعَل لی فی قَلبی نُورَاً وَ بَصَرَاً

وَفهما وَعِلما اِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیءٍ قَدیر))


بازم ممنونم که خبر کردین
از این جور پستا بیشتر بزارین تووبتون

یاالله
فایزه ززز
پنجشنبه 26 مرداد 1391 02:55 ب.ظ
مرگ پایان کبوتر نیست
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها