تبلیغات
رد پای مردی از دیار آسمان - شما یادتون نمیاد؟؟؟خاطرات بچگی
رد پای مردی از دیار آسمان

شما یادتون نمیاد؟؟؟خاطرات بچگی

دوشنبه 8 اسفند 1390

شما یادتون نمیاد؟؟؟

به نام الله پاسدار حرمت خون شهدا،شهدایی که با خون خود درخت اسلام را آبیاری کردند.

 این مقدمه همه انشاهامون بود!

 

شما یادتون نمیاد،اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم،بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم،مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده،کیف میکردیم!

 

شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم،الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم!

 

    

شما یادتون نمیاد،دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم...

 

شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی،بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم،همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد!

 

شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد،بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت،آخرسر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم،بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد،میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده

 

شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام...

 

شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم،دلتون بسوزه!

 

شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم!

 

شما یادتون نمیاد: آن مان نماران،تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ  لا  چی

 

شما یادتون نمیاد،گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون،نقاشی می کشیدیم. بعد تند ورق میزدیم میشد انیمیشن

 

شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم،به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود،ولی سمت چپی ها نو بود!

 

شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست،اونا یه درس از ما عقب تر باشن!

 

شما یادتون نمیاد،با آب قند اشباع شده و یک نخ،نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه!

 

شما یادتون نمیاد،تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم!

 

شما یادتون نمیاد،یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده،بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم!

 

شما یادتون نمیاد، هر روز صبح که پا میشدیم بریم مدرسه ساعت 6:40 تا 7 صبح،رادیو،برنامه "بچه های انقلاب" رو پخش میکرد و ما همزمان باهاش صبحانه میخوردیم!

 

شما یادتون نمیاد،توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، اییییی الان که فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری ما میخوردیم!!!

 

شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن:آمدیم منزل،تشریف نداشتید!!

 

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه،بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم

 

شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون،تو کتاب تعلیمات اجتماعی

 

شما یادتون نمیاد: دختره اینجا نشسته گریه می کنه زاری میکنه از برای من یکی رو بزن!!! یه نفر هم مینشست اون وسط توی دایره،الکی صدای گریه کردن درمی آورد!

 

شما یادتون نمیاد،تابستونا که هوا خیلی گرم بود، ظهرا میرفتیم با گوله های آسفالت تو خیابون بازی میکردیم!! بعضی وقتا هم اونها رو میکندیم میچسبوندیم رو زنگ خونه ها و فرار میکردیم!

 

شما یادتون نمیاد،همسایه ها تو حیاط جمع می شدن رب گوجه می پختن،بوی گوجه فرنگی پخته شده اشتها برانگیز بود،اما وقتی می چشیدیم خوشمون نمیومد،مزه گوجه گندیده میداد!

 

شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه می آوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون،بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند،اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد،محکمتر رو میز میکوبیدیم!

 

شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم،هر چی میپرسیدن و میموندیم توش،میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم!!!

 

شما یادتون نمیاد، خانم گیتی خامنه  (مجری برنامه کودک شبکه یک رو) با اون صورت صاف و صدای شمرده شمرده ش!

 

شما یادتون نمیاد: سه بار پشت سر هم بگو: گاز دوغ دار،دوغ گازدار،یا چایی داغه،دایی چاقه!

 

شما یادتون نمیاد، صفحه های خوشنویسی تو کتاب فارسی سال سوم رو!

 

شما یادتون نمیاد، قرآن خوندن و شعار هفته (ته کتاب قرآن) سر صف نوبتی بود برای هر کلاس،بعد هر کس میومد سر صف مثلا میخواست با صوت بخونه میگفت: بییییسمیلّـــَهی یُررررحمـــَنی یُرررررحییییییم!

 

شما یادتون نمیاد،تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد،خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم،

همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه!

 

شما یادتون نمیاد،یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود،با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها،یا ضرب المثل یا چیستان ...

 

شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت،یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه!

 

شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده،با بالهای قشنگش میره و برمیگرده،میره و برمیگرده،شاپرک خسته میشه،بالهاشو زود میبنده،روی گلها میشینه،شعر میخونه،میخنده!

 

شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررتررررررررررررر صدا میداد!!!

 

شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم!

 

واقعا یادش بخیر کاش میشد بازم به اون زمونا برگردیم ولی افسوس که دوران طفولیت به سر رسید و دیگر به زمان کودکی برنمیگردیم،پس دوستان بیاییم از باقی ماندۀ عمر به نحو أحسن استفاده کنیم!

                                                                

                                                                      التماس دعا


باران
جمعه 24 شهریور 1391 10:58 ق.ظ
شمامنوبردین به دوران کودکی(به خصوص بیسکوییتش) چقدخوب یادتونه!! خیلی قشنگ بود.همه ی خاطراتم زنده شد.متشکرم.
پاسخ سعید : هههههههههههههههههه
خواهش میکنم
..
شنبه 20 اسفند 1390 08:04 ب.ظ
خوشحالم از این که وبلاگتون رو پیدا کردم با اجازتون لینکتون کردم چون از وبتون خوشم اومد .موفق باشید !
صاعقه
جمعه 19 اسفند 1390 02:31 ب.ظ
ببین یعقوب!
این جمعه هم سر آمد و یوسف ما هنوز آواره دشت و صحراست...
امان از بد عهدی ما!!
التماس دعا...یامهدی*
ََََبا یک مطلب به روزم و منتظر حضور گرمتونم...
صاعقه
شنبه 13 اسفند 1390 09:08 ب.ظ
ماه دوازدهم هم آمد
ولی
ماه دوازدهم نیامد…
التماس دعا...یامهدی*
رها
جمعه 12 اسفند 1390 08:45 ب.ظ
خدایا تو چه بی حساب می بخشی وما چه حساب گرانه تسبیح تورا میگوییم!
صاعقه
چهارشنبه 10 اسفند 1390 08:29 ب.ظ
در شادى به روى مردم دنیا واشد
مولد غنچه شد و فصل اقاقى ها شد
ماه زیباى مدینه تو دل تاریکیا
کودکى، لاله رخى، میوه هفت آسمونا
کودکى با همه خصلت مردان خدا
پسر پاک نقى هَدِیّه خوب خدا
یا حسن عید تو امروزِ وُ دل عیدى مى خواد
عیدیمون باشه همین که آقامون مهدى بیاد
التماس دعا...یامهدی*
صاعقه
چهارشنبه 10 اسفند 1390 12:56 ق.ظ
امشب به جنون کشیده میلم برگرد

ای جاری ندبه در کمیلم برگرد

بی تو شب تاریک مرا نوری نیست

برگرد ستاره ی سهیلم برگرد . . .
التماس دعا...یامهدی*
رها
دوشنبه 8 اسفند 1390 09:24 ب.ظ
در این دنیا اگر غم هست

صبوری کن خدا هم هست

اگر دشمن کنارت هست

مخور غصه خدا هم هست

اگر فقر و فقیری هست

منال هرگز، خدا هم هست

اگر در عشق فریبی هست

چه غم لیکن خدا هم هست.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها