تبلیغات
رد پای مردی از دیار آسمان - یه خاطره تلخ
رد پای مردی از دیار آسمان

یه خاطره تلخ

شنبه 24 تیر 1391

امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـه دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم!

اگه دل به درد دلم بدین قضیه دستگیرتون میشه...

برا یکی از دوستام یه چیزی خریدم که پولمو نمیده میگه ندارم،منم پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم باهاش حرف میزدم و برای طرف شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم،به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!

زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و…

خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید،

هی می پرید بالا و میگفت آقا گل،آقا این گل رو بگیرید…
منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم،اما دخترک سمج اینقدر بالا پایین پرید 
که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت!

من گـــل نمیخـــرم،چرا اینقدر پر رویی،شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و…

دخترک ترسید و کمی عقب رفت،رنگش پریده بود،وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم!

نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد،البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!

ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم،اومد جلو و با ترس گفت: آقا من گل نمیفروشم،آدامس میفروشم،دوستم که اونور خیابونه گل میفروشه!

این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقدر ناراحت نباشین،اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان،دخترتون گناه داره…

دیگه نمیشنیدم!

خدایا!

چیکار کردی با من؟!

این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم!

کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود،توان بیان رو ازم گرفته بود!

و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو،آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه!…

اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو،بی ادعا و سبکبال ازم دور شد!

اون حتی بهم آدامس هم نفروخت،هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه!

عزیزان و دلبندانم همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید،ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین...


بنده ی خدای مهربون
پنجشنبه 12 مرداد 1391 01:12 ق.ظ
سلام
خیلی زیبا بود لاجرم به دل نشست
در ضمن هم اكنون لینك شدیدوبه جمع دوستانم پیوستید

یاالله
پاسخ سعید : مرسی
بی نام
سه شنبه 27 تیر 1391 07:08 ب.ظ
اگه بهتون آرامش میده

اگه میتونه غافلگیرتون کنه

اگه دوست دارین سربه سرش بذارید که بهتون بگه دیوونه

اگه بهش میگید رفتم ، که نــــــرو گفتنش رو بشنوید

اگه مهربونه

اگه ماهه

اگه خوبه

اگه دست هاشو دوست دارید

بهش بگید .. خب؟ .. بهش بگید .. دیر میشه ..
پاسخ سعید : من که متوجه نشدم ولی بازم ممنون
زهرا
سه شنبه 27 تیر 1391 11:07 ق.ظ
خیلی جالب بود
پاسخ سعید : سلام مرسی
صاعقه
دوشنبه 26 تیر 1391 10:55 ب.ظ
تـــو هـــ َم (!) ~> ♥ بـــایـــد مثـــل شهـــدا كـــودتـــا كـــنی تـــا بـــ ه اوج بـــرسی:
ك ●•● كمـــك بـــ ه خلـــق
و ●•● والـــدیـــن(وبـــاالـــوالدیـــن احســـانـــا)
د ●•● درك سحـــر
ت ●•● تـــوكـــل و تـــوســـل
ا ●•● انـــس بـــا قـــران

شهـــاد َت (!) ~> ♥ نصیبتـــون

❤الــتــماســ دعــا...یــامــهــدے❤


بی نام
دوشنبه 26 تیر 1391 07:03 ب.ظ



صبوری را خوب به من آموختی...خدای مهربانم...

و هرچه که از سوی توست ای مهربان من ! ... می دانم که خوب است....

چون تو می خواهی من را و روح و جانم را تعالی بخشی....

و من به هر آنچه که تو برای من می خواهی آری می گویم

و از صمیم قلب پذیرا هستم...

چون ایمان دارم..

و یقینی بس ژرف...

که تو همیشه بهترین ها و ناب ترین ها را به من هدیه کرده ای...

سپاس تو را ای مهربانترین مهربانان و ای قدرتمند متعال

مهران پیرستانی


پاسخ سعید : ممنون،انشاالله که واقعا و عملاً شاکر نهمتهای الهی باشیم!
بی نام
دوشنبه 26 تیر 1391 01:13 ب.ظ
من از عشق بارون به دریا زدم

منم مثل تو مات این قصه ام
تو هم مثل من امشبو دعوتی
درست تو همین ساعت و ثانیه
سزاوار زیباترین رحمتی

تو این حس و حال عجیب و غریب
دو تا بال میخوای که رو شونته
تو از هر مسیری بری می رسی
تو از هر دری بگذری خونته

از این سفره ها معجزه دور نیست
ببین دست دنیا تو دست منه
دعا می کنم تا اجابت بشه
دعا می کنم چون دلم روشنه

من از عشق بارون به دریا زدم
به بارون و به آسمون دعوتیم
چه مهمونی با شکوهی شده
تو این لحظه هایی که هم صحبتیم
پاسخ سعید : سلام ممنون
بی نام
یکشنبه 25 تیر 1391 11:26 ب.ظ
قسم به بزرگی ات
و لحظه هایی که از آن من کرده ای
دنیا و دار و ندارش
به چشم بر هم زدنی هم نمی ارزد
بی نام
یکشنبه 25 تیر 1391 09:17 ب.ظ
سلام رفیق...
تو لینکام نیستی یادم میره بهت سر بزنم ببخشید ..
الان لینکتون کردم دیگه همیشه بهتون سر میزنم ....
این نوشته هم فوق العاده بود...
پست جدیدم باید بنویسم یه چیزی بعد میزارم تو وب......
پاسخ سعید : سلام به روی ماهت،ممنون منم لینکتون کردم!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


فهرست وبلاگ
پیوندهای روزانه
آرشیو
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جستجو
آخرین پستها